نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۱ - عزم رحیل فرمودن امام علیه السلام ازمکه ی معظمه الهامی کرمانشاهی

الهامی کرمانشاهی / خیابان اول / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

سحر چون بدین بختی گرم ساز

درخشنده خورشد عماری طراز

به فرمان شاهنشه رهنمون

نهادند هودج به پشت هیون

چو از ساربانان حدی گشت راست

محمد سراسیمه ازجای خاست

بزد دست و جامه به تن بر درید

خروشان به نزد برادر دوید

به رخ بر – ز جزع تر انگیخت در

نگه داشت بر کف مهار شتر

به شه گفت کای زنده جانم ز تو

سرور و شکیب و توانم زتو

به درگاهت از ناقه بانگ درای

شنیدم مرا دل برآمد ز جای

پریشان دل و مویه ساز آمدم

به سوی تو با صد نیاز آمدم

مگر زین سفر باز دارم تو را

ویا درقدم جان سپارم تو را

مکن دستم ازدامن خویش دور

مبر از تنم جان و ازدیده نور

بدو شاه گفتا: که ای نامور

مرا یادگار از گرامی پدر

چو رفتی بدیدم به خواب اندرا

شبانگاه دیدار پیغمبرا

مرا گفت: بشتاب وایدر بپای

به آنجا که فرمودت ایزد گرای

زمان رحیلت فراز آمده است

به روی تو ما را نیاز آمده است

من اینک به امر وی از این دیار

روانم تو بر جا بمان بردبار

محمد به ایوان ز درگاه شاه

خرامید ناچار با اشک و آه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، سحرگاه، محمد به اوج خوشبختی می‌رسد و با فرمان شاه، هودجی بر پشت هیون (شتر) گذاشته می‌شود. هنگامی که ساربانان سوار می‌شوند، محمد به شدت نگران و مضطرب از جا بلند می‌شود و به سوی برادرش می‌دود. او با ناراحتی و احساس نیاز به شاه می‌گوید که تنها از او سرور و آرامش می‌یابد و از او درخواست کمک می‌کند تا در این سفر او را تنها نگذارد. شاه به او پاسخ می‌دهد که در خواب به او گفته شده که زمان جدایی‌اش فرا رسیده و او باید برود، اما محمد با اشک و ناامیدی به این موضوع واکنش نشان می‌دهد و در حال ترک ایوان شاه، احساس درد و دل‌تنگی دارد.