شمارهٔ ۱۱ امامی هروی
امامی هروی / اشعار دیگر / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی بپای تفکر بسیط عالم غیب
هزار بار بهر یک نفس بپیموده
سپهر قدر تو بگذشته از مدارج قدس
زمین جاه تو فرق سپهر فرسوده
بهیچ دور زمان چشم و گوش جان و خرد
ندیده مثل تو حق پروری و نشنوده
غرض ز عرض جهان عرض پاک تست ارنه
کجا شدی به غرض دست جوهر آلوده
جهان پناها من بنده را فراغ روان
در اهتمام تو آماده است و آموده
نه آب طبع ز گرد ملال بسترده
نه خون فکر ز چشم خیال پالوده
همیشه تا نتوان گفت در جهان خرد
که راجح است مرا خوان بوده، نابوده
سخن ملازم خاک در مدیح تو باد
که بی مدیح تو بی حاصلست و بیهوده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عظمت و ویژگیهای خاص یک وجود الهی یا انسانی است که به مقام بالایی در عالم غیب رسیده است. شاعر به تحسین این مقام و جایگاه میپردازد و از قدرت تفکر و درک آن وجود سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که در این دنیا هیچ چیز به اندازه شناخت و پرستش آن مقام مهم نیست و همه چیز در معرض آن قرار دارد. همچنین، شاعر بر اهمیت بیپناهی انسان و نیاز او به فراغت روان در کنار توجه به آن وجود تاکید میکند. در نهایت، او مدح این وجود را بینظیر و ضروری میشمارد و بیان میکند که بدون مدح آن، همه چیز بیفایده و بیمعنی است.