نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

کجایی، ای دل و جانم، که از غم تو بجانم

بیا، که بی رخ خوب تو بیش می‌نتوانم

بیا، ببین، نه همانا که زنده خواهم ماندن

تو خود بگوی که: بی تو چگونه زنده بمانم؟

چگونه باشد در دام مانده حیران صید

ز جان امید بریده؟ ز دوری تو چنانم

هوات تا ز من دلشده چه برد؟ چه گویم

جفات تا به من غمزده چه کرد؟ چه دانم؟

ببرد این دل و اندر میان بحر غم افگند

سپرد آن به کف صد بلا و رنج روانم

بلا به پیش خیال تو گفت دوش دل من

که: پای پیشترک نه، ز خویشتن برهانم

ز گوشه‌ای غم تو گفت: می‌خورم غم کارت

ز جانبی ستمت گفت: غم مخور که در آنم

درین غمم که: عراقی چگونه خواهد مردن؟

ندیده سیر رخ تو، برای او نگرانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلشوری و عاشقانه‌اش به معشوق می‌گوید که بدون او نمی‌تواند زنده بماند. او از غم و دوری معشوقش شکایت دارد و به حال دل و جانش اشاره می‌کند که در دام غم گیر کرده و امیدش را از دست داده است. شاعر از احساس درد و بلاهایی که ناشی از جدایی است، سخن می‌گوید و به عمق ناامیدی‌اش در نبود چهره‌ی زیبا و دلنواز محبوبش اشاره می‌کند. او به نوعی از خود بی‌خبر است و در عذاب و غم ناشی از دوری معشوق سرگردان مانده است و نگران از این است که نتواند به زندگی ادامه دهد.