نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۴ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون

مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟

دلم، که از سر سودا به هر دری می‌شد

چو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون

کسی که خاک درت دوست‌تر ز جان دارد

چگونه جای دگر باشدش قرار و سکون؟

دلم، که حلقه به گوش در تو شد مفروش

که هیچ قدر ندارد بهای قطرهٔ خون

چو رایگان است آب حیات در جویت

چرا بود دل مسکین چو ریگ در جیحون؟

دل عراقی اگر چه هزار گونه بگشت

ولی ز مهر تو هرگز نگشت دیگر گون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی خود به معشوق صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که دلش از دایره عقل خارج شده و به عشق مجنون‌وار دچار شده است. دل او که در پی عشق، به هر در و دلی می‌گردد، اکنون به درگاه معشوقش چسبیده و هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که دوست داشتن معشوقش برای او از جان عزیزتر است و نمی‌تواند در جای دیگری آرامش پیدا کند. او همچنین بیان می‌کند که دلش ارزش‌مندتر از یک قطره خون است و با وجود اینکه هزار بار به دور و بر معشوق گردش کرده، هیچ‌گاه از مهر او دلسرد نشده است.