نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۱ عراقی

عراقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنانم از هوس لعل شکرستانی

که می‌برآیدم از غصه هر نفس جانی

امید بر سر زلفش به خیره می‌بندم

چگونه جمع کند خاطر پریشانی؟

در آن دلی، که ندارم، همیشه می‌یابم

ز تیر غمزهٔ تو لحظه لحظه پیکانی

بیا، که بی‌تو دل من خراب آباد است

جهان نمی‌شود آباد جز به سلطانی

چه جای توست دل تنگ من؟ ولی یوسف

گهی به چه فتد و گه به بند و زندانی

چنان که چشم خمارین توست مست و خراب

بسوی ما نکند التفات چندانی

چو نیست در دل تو ذره‌ای مسلمانی

چگونه رحم کند بر دل مسلمانی؟

زمان زمان که دلم یاد چهر تو بکند

شود ز عکس جمالت دلم گلستانی

اگر چه چشم عراقی به هر بتی نگرد

به جان تو، که ندارد به جز تو جانانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از عشق و اشتیاق عمیق به محبوبش سخن می‌گوید و احساسات خود را به تصویر می‌کشد. او به شدت از دوری و غم ناشی از عدم حضور معشوق در رنج است و امیدش به زیبایی زلف محبوبش گره خورده است. دل او در جستجوی آرامش و آبادانی است، اما بی‌محبوب، زندگی برایش خالی و خراب است. شاعر به ناتوانی دلش در فراموش کردن محبوب اشاره کرده و به دوری او و اثرات آن بر دل عاشقش می‌پردازد. در نهایت، او به زیبایی و تاثیر عمیق محبوبش بر قلبش اشاره کرده و به عشق و احساسات عمیقی که نسبت به او دارد، تأکید می‌کند.