لمعۀ بیست و هشتم عراقی
عراقی / لمعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
بخش 1
معشوق چون خواهد که عاشق را برکشد، نخست هر لباس که از هر عالمی با او همراه شده باشد از او برکشد و بدل آن خلعت صفات خودش درپوشاند، پس به همه نامهای خودش بخواند و به جای خودش بنشاند. اینجا باز در موقف مواقفش موقوف گرداند، یا به عالمش بهر تکمیل ناقصان بازگرداند، و چون به عالمش مراجعت فرماید، آن رنگهای عالم که از او برکشیده بود به رنگ خود در وی پوشاند، عاشق چون در کسوت خود نگرد، خود را به رنگ دیگر بیند، حیران بماند:
این چه رنگ است بدین زیبائی؟
چه لباس است بدین یکتائی؟
از خودبوی دیگر یابد، گوید:
اشم منک نسیماً است اعرفه. بلکه همگی خود او را یابد گوید: انا من اهوی و من اهوی انا. در هر چه نگه کند وجوددوست بیند، معلوم کند که: کل شیئی هالک الا وجهه، چه وجه دارد؟ چرا نشاید که هاء-وجهه- عاید شیئی باشد، چه هر شیئی از روی صورت هالک است و از روی معنی باقی، چه ازوجه معنی آن وجه ظهور حق است که: ویبقی وجه ربک، ای دوست چون دانستی که معنی و حقیقت اشیاء وجه اوست، پس: ارناالاشیاء کما هی، میگوی تا عیان بینی که:
قل لمن الارض و من فیها... سیقولون لله. سبحان الله: سخن مستانه میرود معذور دار که:
شعر
من کل معنی لطیف احتسی قدحاً و کل ناطقة فیالکون تطربنی
نیز در بحری افتادهام که کرانش پدید نیست.
شعر
اگر معانی این کلمات به نسبت با بعضی فهوم مکرر نماید معذور دارد، که هر چند میخواهم که خود را به ساحل اندازم، ساحل یافته نمیشود از هر سوئی موجیام ربوده است و در لجهای افکنده.
بیت
و چندان که خود را ملامت میکنم:
باز همت میگوید: ناامیدی شرط راه نیست.
بیت
دل نیز در بحر امید دست و پائی میزند و با جان به لب رسیده این خطاب میکند:
٭٭٭
شعر
شعر
بخش 2
ففی کل شیئ له آیة
تدل علی انه واحد
بخش 3
مرا چو دل به خرابات میبرد هر دم
به گرد اهل مناجات و زهد کی گردم؟
بخش 4
حریفی میکنم با هفت دریا
اگرچه زور یک شبنم ندارم
بخش 5
الحمد للّه عنی اننی
کضفدع ساکنة فی الیم
ان هی فاهت ملأت فاها
اوسکتت ماتت منالغم
بخش 6
آنجا که بحر نامتناهی است موج زن
شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
بخش 7
اندر این بحر بیکرانه چو غوک
دست و پائی بزن چه دانی؟ بوک
بخش 8
کی بود ما ز ما جدا مانده؟
من و تو رفته و خدا مانده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، نویسنده به اغتشاشات و مراحل عشق و وصال اشاره میکند. او میگوید که معشوق ابتدا لباسهای دنیا را از عاشق میکَند و صفات خود را به او میپوشاند، به گونهای که عاشق خود را در رنگ و زیبایی معشوق میبیند و حیران میماند. او از عشق به معشوق و زیباییهای او سخن میگوید و درمییابد که حقیقت اشیاء و معانی آنها در وجه خداوند است. در این میان، شاعر به ناامیدی و چالشهای خود در مسیر عشق اشاره میکند و با بیان اینکه گویی در دریا غرق شده، از تلاش برای رسیدن به ساحل و آرامش سخن میگوید. او همچنین یادآور میشود که در این بحر بیکرانه، ناامیدی نباید مانع تلاش عاشق باشد. در نهایت عاشق صدای امید را در دل خود زنده میکند و به ادامه راه عشق ادامه میدهد.