بخش ۶ - مثنوی عراقی
عراقی / فصل دهم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
اگر، ای آرزوی جان که تویی
باز بینم تو را چنان که تویی
شوم از قید جسم و جان فارغ
به تو مشغول وز جهان فارغ
گر تو روزی به گفتن سخنی
التفاتی کنی به مثل منی
چون حدیث تو بشنود گوشم
رود از حال خویشتن هوشم
دیده را دیدن تو میباید
دیدنت گرچه شوق افزاید
بستهٔ عقل و هوش را زین پس
چشم جادو و خال شوخ تو بس
هر نفس چشم شوخت، از پی ناز
شیوهٔ تازه میکند آغاز
لبت آب حیات جان من است
شوق پیدا غم نهان من است
با لبت، کو حیات شد جان را
قدر نبود خود آب حیوان را
مشکن دل، چنان که عادت توست
که دلم مخزن محبت توست
نه فراغت به حسب حال منت
نه مجالی که بشنوم سخنت
گر به سالیت نوبتی بینم
بود احیای جان مسکینم
با تو بینم رقیب و من گذران
دیده بر هم نهاده، دل نگران
جان ما را تعلقی که به توست
با خود آوردهایم، آن ز نخست
هر چه دل را بدان نباشد آز
دیده فارغ بود ز دیدن باز
دل بخواهد که دیده را بیند
دیده حیران، که تا کجا بیند؟
اندران ره کزو نشان جویند
سر فدا کرده، ترک جان گویند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آرزوی دیدن معشوق خود سخن میگوید. او بیان میکند که اگر بتواند معشوق را بهگونهای که هست ببیند، از قید جسم و جان آزاد میشود و تنها به او فکر میکند. شاعر دربارهی جذابیت چهره و لب معشوقش صحبت میکند که برای او مانند آب حیات است. او حس میکند که دلش برای معشوقش تنگ شده و هرچند که نمیتواند به او دسترسی داشته باشد، اما عشق او همیشه در دلش باقی است. در نهایت، شاعر به رابطهی عمیق خود با معشوق اشاره میکند و حس میکند که از ابتدا این تعلق را با خود داشته است.