بخش ۹ - حکایت ماضیه عراقی
عراقی / فصل دهم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چون درآمد به شهر دوست فقیر
کرد اوصاف حسن او تقریر
اندر آمد به مسجد جامع
زو کرامات اولیا لامع
بعد از آن چون نماز جمعه بکرد
با جماعت، فقیر صاحب درد
از مصلی فراز منبر شد
مجلس عاشقان منور شد
بر زبان سری از حقیقت راند
که از آن فهم خلق عاجز ماند
گفت: کافهام اگرچه در ماند
آخر این چوب پاره میداند
منبر از جای خویشتن برخاست
وز زمین در هوا همی شد راست
شیخ گفتش: ادب نگه میدار
حرکت را به عاشقان بگذار
منبر، آنجا که بود، باز استاد
قریب پنجاه مجلسی جان داد
شیخ گفت: آنکه نور مجلس ماست
چون به مجلس نیامده است کجاست؟
مجلسم بیلقاش تاریک است
سخن عشق نیز باریک است
عذر دارد هرآنکه باریکی
در نیابد میان تاریکی
صحن جان را چراغ پیدا نیست
مگر آن دل شکار اینجا نیست؟
چون نیامد به مجلس عشاق
جان بدادند عاشقان ز فراق
یاد او بر زبان با برکت
چون نبخشد جماد را حرکت؟
داند آن کس کزو نشان دارد
که ز شوقش جماد جان دارد
عاشقانش چو در حدیث آیند
در و دیوار گوش بگشایند
عاشق از هجر او همی میرد
چوب منبر هوا همی گیرد
گر ندانی تو این سخن به یقین
رو سریرش به صحن مسجد بین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، داستانی درباره یک دوست فقیر روایت میشود که به شهر میآید و صفات نیکوی خود را بیان میکند. او به مسجد جامع رفته و در آنجا با فقرا و دردمندان نماز میگذارد. پس از نماز، بر منبر میرود و سخنان عمیق و حقیقی بیان میکند که شنوندگان از درک آن عاجز میمانند. منبر به طور معجزهآسا به هوا بلند میشود و مجلس عاشقان را نورانی میکند. شیخ بر اهمیت حضور عاشق در مجلس تاکید میکند و میگوید که در غیاب او، مجلس تاریک میشود. عاشقان به خاطر دوری او جان میسوزند و از شوق او جان میگیرند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق و شوق به محبوب روح را زنده میکند، حتی در اشیای بیجان.