بخش ۳ - مثنوی عراقی
عراقی / فصل ششم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نکند جز که شوق دیدارت
خانهٔ صبر عاشقان غارت
آرزوی تو هردم از دل ریش
راتبی میبرد به عادت خویش
نه فراغی به حسب حال منت
نه مجالی که بشنوم سخنت
سخنی کان از آن لب دلجوست
باد جانش فدا ، که جان داروست
عالم عاشقان ز حیرت او
در بدر میروند و کوی به کو
گرچه دردی است، عشق، بیدرمان
هست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گردد
طالبم، گر میسرم گردد
تا به سودای تو گرفتارم
کافرم، گر ز خود خبر دارم
تا به گوشم حکایت تو رسید
دیگر از دیگران سخن نشنید
حسنت آوازه در جهان افکند
هردلی، کان شنید، جان افکند
خیل حسن تو ملک جان بگرفت
صیت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوی تو آشکار و نهان
میدواند مرا به گرد جهان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، شاعر از شوق و آرزوی دیدار معشوق سخن میگوید و بیان میکند که عشقش باعث رنج و دلتنگیاش است. او در تلاش است تا به معشوقش نزدیک شود و عاشقانه به یاد او در جهان سرگردان است. عشقش درمانی ندارد، ولی همین عشق برای او قابل تحمل است. سخن معشوقش برای او بسیار ارزشمند است و دیگر سخنان را نمیشنود، زیرا فقط به یاد آن محبوب میباشد. در نهایت، آرزوی معشوق همواره او را به جلو میبرد و او را در بحر عشق غرق کرده است.