نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - حکایت عراقی

عراقی / فصل هشتم / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بود صاحبدلی به دانش و هوش

در نواحی فارس تره‌فروش

از قضای خدا و صنع اله

می‌گذشت او به راه خود ناگاه

پیش قصری رسید و در نگرید

صورت دختر اتابک دید

صورتی خوب دید و حیران شد

دل مجموع او پریشان شد

قرب سالی ز عشق می‌نالید

که رخ خوب دوست باز ندید

دایم از گریه دیده پرخون داشت

چشمها چشمه‌های جیحون داشت

بجز اوصاف او نخواند و نگفت

دایم از حسرتش نخورد و نخفت

با سگ کوی او همی گردید

سگ کویش بر آدمی بگزید

تا بدو خادمی پیام آورد

کین گذشت از حکایت آن کرد

سر خود گیر و گوش کن سخنی

چون تویی را کجا رسد چو منی؟

گر تو سودای عاشقی داری

شاید ار قصر شاه بگذاری

تو کجایی و ما کجا؟ هیهات!

در بیابان و آرزوی فرات؟

لیک اگر صادقی درین معنی

راه برگیر و بگذر از دعوی

به فلان کوه رو، مقامی ساز

کنج گیر و مگوی با کس راز

طاعت کردگار عادت کن

صانع خویش را عبادت کن

روزگاری بدین صفت می‌باش

خود شود طاعت نهانی فاش

در تو مردم ارادت افزایند

به تبرک به خدمتت آیند

هیچ چیزی ز کس قبول مکن

نیز با هیچ کس مگوی سخن

چون شوی در میان خلق علم

به اتابک رسد حدیث تو هم

چون اتابک تو را مرید شود

اندهت را فرح پدید شود

چون که عاشق پیام دوست شنید

امر او را به جان و دل بگزید

شد به کوهی که او اشارت کرد

چار دیوارکی عمارت کرد

وندر آنجا، چنان که دختر گفت

از عبادت نیارمید و نخفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره فردی است صاحبدل و باهوش که در فارس به کار تره‌فروشی مشغول است. او بنا به تقدیر خدا در راهی که می‌رود، به قصر اتابک می‌رسد و با دختر زیبا و حیرت‌انگیز او روبرو می‌شود. این دیدار دل او را پریشان می‌کند و او به عشق و حسرت می‌افتد. او از عشق رنج می‌کشد و تا سال‌ها به جستجوی معشوقه‌اش ادامه می‌دهد. یک روز، سگ کوی دختر به او حمله می‌کند و از این طریق پیامی از خادم دختر به او می‌رسد که به او توصیه می‌کند از عاشقی دست بکشد و به عبادت خدا بپردازد. او با پیروی از این نصیحت به کوهی می‌رود و در آنجا محلی برای عبادت خود می‌سازد و شب‌ها به ذکر و عبادت مشغول می‌شود. به تدریج، مردم از او و صداقت او باخبر می‌شوند و ارادتشان به او افزایش می‌يابد. این روند به او آرامش می‌دهد و وضعی جدید در زندگی‌اش به وجود می‌آورد.