شمارهٔ ۱۵ - بی اعتنائی به فلک میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / غزلیات و قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در هفت آسمانم الا یک ستاره نیست
نامی ز من به پرسنل این اداره نیست
بی اعتنا به هیئت کابینه فلک
گردیدهام، که پارتیام یک ستاره نیست
بر بی شمار مِهر فلک، پشت پا زدم
خصم چو من فلک زدهای را شماره نیست!
عار آیدم من ار به فلک اعتنا کنم
از من به چرخ، جز به حقارت نظاره نیست
کشتی ما فتاده به گرداب، ای خدا!
یک ناخدا که تا بردش بر کناره نیست!
بیچاره نیستم من و در فکر چارهام
بیچاره آن کسیست که در فکر چاره نیست
من طفل انقلابم و جز در دهان من
پستان خون دایه این گاهواره نیست
ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع
بر طاق و جفت و خوب و بد استخاره نیست
احوال من نموده دل سنگ خاره آب
آخر دل تو سنگتر از سنگ خاره نیست؟
من عاشقم، گواه من این قلب چاک چاک
در دست من، جز این سند پاره پاره نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس تنهایی و سرخوردگی خود را بیان میکند. او از عدم توجه دنیای بیرون و بیاعتنایی به خود صحبت میکند و به وضعیت ناامیدکنندهاش در زندگی اشاره دارد. کشتی او در گرداب مشکلات افتاده و هیچ ناخدایی برای هدایت آن وجود ندارد. شاعر به تضادهای زندگی و یأس از امیدهای بیپایه اشاره میکند و در نهایت عشقش را با قلبی زخمخورده ابراز میکند، که نشاندهنده حساسیت و درد درونی اوست. او در این شعر، ناتوانی خود را در برابر قضا و قدر و شرایط دشوار زندگی بیان میکند.