شمارهٔ ۱۱ - در هجو ضیاء الواعظین میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / مثنویات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چراغ الذاکرین، آن مرد جیغو
کند در مجلس شوری هیاهو
چراغ الذاکرین، مانند زاغ است
گمان دارد که مجلس مثل باغ است
نماید جیر و ویر نابههنگام
دهد بر حامیان ملک دشنام!
همه دانند خوب، این هوچی لوس
ز شه زر خواست اما گشت مأیوس
همه دانند خوب، این روضهخوان است
که مزد روضه او یک قران است
اگر اولادهای شمر ملعون
دهند از مزد روضه پول افزون:
برای شمر، او خواند ثناها
برای آن لعین، گوید دعاها:
غرض اینست، بر این آدم لوس
دهند ار پول خواند روضه معکوس
دو سال قبل، این هوچی آرام
به (سردار سپه) میداد دشنام
گرفتند و دو سه سیلی زدندش
که تا ایمن بمانند از گزندش
فرستادند او را شهر سمنان
به (سردار سپه) با آه و افغان:
نوشت او کاغذ با آب و تابی
تملق گفت و دادندش جوابی
بیاوردند او را سوی تهران
بدادندش خسارت بیست تومان
چو رفت این بیست تومان توی جیبش
بشد آن مبلغ عالی نصیبش:
به (سردار سپه) مداح گردید
همه چیز ورا دیگر پسندید
نوشت این مرد: آزادیپرست است
شکست او، به آزادی شکست است
بدو گفتند: یاران صمیمی
چه هست این حرف و آن حرف قدیمی؟
چرا حرف تو هر روزی به رنگیست
مگر مغز تو چون توتفرنگیست!
ز یاران این ملامتها چو بشنفت
جواب دوستان را این چنین گفت:
«به (سردار سپه) من زشت گفتم
به رشوت بیست تومانی گرفتم »
«به او بد گفتم و داد او به من بیست
اگر خوبش بگویم حق من چیست؟»
«بداعی بیست تومان داده (سردار)
نیم زین گنج، دیگر دست بردار!»
«دگر دنباله مسلک نگیرم
که تا زو بیست تومانها بگیرم»
«چرا زیرا که بنده گشنه هستم
که حمالی نمیآید ز دستم»
«تملق گویم و گیرم اعانه
خرم سر چشمه من یک باب خانه»
«دعا گویم، به نام نیزهبازی
خورم با چای، نان پادرازی»
«به پولداران کنم خدمتگزاری
نمایم لقمهای نان کوفت کاری»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر "چراغ الذاکرین" درباره مردی به نام جیغو است که در مجلس شوری سروصدا به راه میاندازد و مانند زاغ خیال میکند مجلس مانند باغ است. او به حامیان سلطنت دشنام میدهد و در عوض پول میگیرد. این مرد که به مداحی معروف است، حتی برای شمر ملعون دعا میخواند و برای دریافت پول بیشتر روضههایش را تغییر میدهد. دو سال قبل، او به سردار سپه دشنام داده و بعد از چند سیلی او را به سمنان فرستادند. پس از آن، با دریافت بیست تومان از سردار به مدح او میپردازد و اعتراف میکند که به خاطر پول و نان، به تملقگویی روی آورده است. او از یارانش میخواهد انتقاد نکنند و به این ترتیب، زندگی مادی خود را تأمین کند. در نهایت، او تصمیم میگیرد از این مسیر نان درآورد و به تملق ادامه دهد.