نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ - ملت فروش میرزاده عشقی

میرزاده عشقی / مثنویات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

یکی را ز تن، جامه در دزدگاه

بکندند از کفش پا تا کلاه

پس آنگاه، آن روز تا شب دوید

که تا بر دهی، نیمه شب در رسید

بشد در سرای خداوند ده

که چیزی مرا ای خداوند ده

که تا پوشد اندام خود این غلام

بد اندر دهانش هنوز این کلام:

که آن خواجه خدمتگزاران بخواست

بگفتا کنون کاین غلامی ز ماست:

سحرگه به بازارش، اندر برید

فروشید و نقدینه اش آورید!

چو آن بینوا، این سخن برشنفت؟

سر از جیب حیرت برون کرد و گفت:

بگفتم غلامی که تن پوشی ام

نگفتم غلامم که بفروشی ام!

دلم بس ز کردار آن خواجه سوخت

که ما را به نام غلامی فروخت!

نوشتم من این قصه را یادگار

که تا یاد دارد، ورا روزگار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، شخصی از تن او لباس را در یک دزدگاه می‌دزدند و او برای رسیدن به ده شب تا صبح می‌دود. وقتی به خانه‌ی پیرمرد ده می‌رسد، از او می‌خواهد که لباس برایش فراهم کند. پیرمرد او را خدمتگزار خود می‌داند و به او می‌گوید که صبح او را به بازار می‌فروشد. شخص بینوا با شنیدن این خبر بسیار متأثر می‌شود و می‌گوید که او به عنوان غلام نمی‌خواهد فروخته شود، بلکه فقط به دنبال پوششی است. او از رفتار صاحبانش ناراحت و دل‌زده است و این داستان را به یادگار می‌نویسد تا یادآور ظلمی باشد که بر او رفته است.