بخش ۱۰ - در پایان داستان میرزاده عشقی
میرزاده عشقی / کفن سیاه / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گرچه بود ضد حجاب
بس خرابی ز حجاب است که ناید به حساب
تو سزد بر دگران بدهی درس
سخن آزاد بگو هیچ مترس
شرم چه؟ مرد یکی، بنده و زن یک بنده
زن چه کردست که از مرد شود شرمنده؟
چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟
گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده؟
مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده
به جز از مذهب هر کس باشد
سخن اینجای، دگر بس باشد
با من ار یک دو سه گوینده، هم آواز شود
کم کم این زمزمه، در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها، روی زنان باز شود
زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
لذت زندگی از جامعه احراز شود
ور نه تا زن به کفن سربرده:
نیمی از ملت ایران مرده!!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بحث درباره آزادی زنان و انتقاد از حجاب میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق و احساسات انسانی باید آزادانه ابراز شود و حجاب مانع این ابراز است. او از اجتماعی میگوید که در آن زنان به خاطر حجاب و سنتهای غیرموجه شرمنده میشوند و میپرسد که چرا باید زن از مرد شرمنده باشد. شاعر معتقد است که اگر زنان از قیود و محدودیتها رها شوند، میتوانند به زندگی شاداب و با افتخار دست یابند و به این ترتیب جامعهای سرزنده و پویا شکل میگیرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تا زمانی که زنان در قید و بند باشند، جامعهای کامل و زنده نخواهیم داشت.