فصل ۱۵۱ عینالقضات همدانی
جان یک جام از خمخانۀ عشق نوش کرد و در مهامۀ شوق چنان گم شد که کس انگشت شناخت بروی نمیتواند نهاد و عقل در معرفت او بر کس نمیتواند گشاد چون مست عشق او بود او بود قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْر رَبّی... او را مستی عشق بدین مرتبه رسانید و از همه برهانید زهی پیوندی که بواسطۀ عشق او را با او پدید آمده است اگر خواهی که بدانی در تأثیرش نگر که مرده زنده میکند عجب اگر او میکند بدین میکند و اگر این میکند بدو میکند و این عجب رمزیست از ادراک عقل بیرون. استادی خیاط عشق بنگر بصنعت رقعۀ حدوث بر دامن سرادق قدم میدوزد منْ اَمْر رَبّی... حرف تبعیض بیفکن که تجربه و تبعیض در عالم معنی نبود و آنچه با عالم خلق پیوندد الّا لَهُ الخَلقُ وَالْاَمْرُ... دارد او را از راه بردارد آنچه بماند اوست و این سر تأملی خواهد تا معلوم شود.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن دربارهی عشق الهی و تأثیر آن بر وجود انسان صحبت میکند. عاشق در مقام عشق به حدی غرق میشود که هر نوع شناخت و عقل از او دور میشود. عشق او را به حالت مستی میکشاند و پیوندی عمیق و حیرتانگیز با حقیقت الهی ایجاد میکند. این عشق نه تنها انسان را زنده میکند بلکه قدرتی فراتر از عقل و درک معمولی دارد. در اینجا، خیاط عشق به نوعی خالق و استاد تبدیل میشود که با هنر خود روح را از کانون حقیقت میدوزد. در نهایت، این حالت عشق و تجربههای معنوی درک و فهمی فراتر از عقل میطلبد.