فصل ۷۴ عینالقضات همدانی
منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از عالم بی نشانی نشانی گفت روزی به قبیلۀ رسیدم از قبایل عرب جوانی باخدی مقمّر و خطی معنبر مرا دعوت کرد چون مائده حاضر کردند جوان بسوی خیمه نگاه کرد و نعرۀ بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد چون بهوشباز آمد در خروش آمد از حال او پرسیدم گفتند در آن خیمه معشوق اوست درین حال غبار دامن او گریبان جانش گرفته است و بسوی عالم بیخودی میکشد بدید بیهوش شد و چنین خاموش شد گفت از کمال مرحمت بر در خیمۀ دلربای جان افزای او گذر کردم و گفتم بحرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ضربت فراق را شربت وصل چشانی و آن بیمار علت بیمرادی را بمراد رسانی از ورای حجاب جوابداد و گفت یا سَلیمَ الْقَلبِ هُوَ لایُطیقُ شُهودَ غُبارِ ذَیْلی فَکَیْفَ یُطیقُ صُحْبَتی اوئی او طاقت دیدن غباری از دامن من نمیدارد او را طاقت جمال من کی بود.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
منصور مغربی، عالمی مشهور در فقه، داستانی از یک جوان عرب را نقل میکند که در یک قبیله با خدی زیبا و نوشتهای دلنشین او را دعوت کرد. در حین پذیرایی، جوان به سوی خیمه معشوقش نگریست و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، به حال او سوال کردم و گفتند که غبار دامن معشوقش جانش را گرفت و او را به عالم بیخودی کشاند. مغربی به در خیمه دلربا گذر کرده و از خداوند خواسته بود تا از درد فراق درویشان را شفا بخشد. در پاسخ، صدایی از درون خیمه گفت: «این جوان حتی تحمل دیدن غبار از دامن من را ندارد، چگونه میتواند زیبایی من را تحمل کند؟» این داستان تأکیدی بر شدت احساسات و دلبستگی عاشقانه و ناتوانی در مواجهه با جمال محبوب است.