شمارهٔ ۲ - مطلع ثانی فلکی شروانی
فلکی شروانی / قصاید / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
چهره با جمال تو، مایه دهد جمال را
غبغب چون هلال تو، بدر کند هلال را
تا رخ تو به دلبری، دایره جمال شد
ساخت زمانه از رخت، نقطه فتنه خال را
عین کمال بسته باد، از رخ با جمال تو
زآنکه کمال عاشقست، آن رخ با جمال را
نعمت وصلت ار شبی، روزی من کند فلک
باز رهانم از هوس، این تن چون خلال را
گر به هزار جان مرا دست رسد به جان تو
کز پی تو فدا کنم، شکر شب وصال را
نی نه منم که وصل تو روزی چون منی شود
طبع تو کی محل نهد، این سخن محال را
با غم هجر تو مرا تاب نماند و کی بود
طاقت باز تیز پر، کبک شکسته بال را
ای (فلکی) غلام تو، چون فلکی به سر کشی
بس که غلام شد فلک، شاه فلک خصال را
ناصر دین و ملک را، قاهر کفر و شرک را
مالک ملک بخش را، داور بی همال را
خسرو آرشی نسب، مفخر آل جم کز او
هست جلال و مرتبت، هم نسب و هم آل را
شیردلی که روز کین، بازوی چرخ زور او
کرد مثابه قدر، تیغ قضا مثال را
ای به قوام عدل تو، داده سعادت و شده
باز امان تذرو را، یوز امین غزال را
تا به بقای لم یزل، در نرسد وجود کس
عمر تو باد پادشا، ملکت لایزال را
تا مه و سال نو شود، از حرکات مهر و مه
راه مباد سعی تو، آفت ماه و سال را
باد سعادت ازل، قسمت نیکخواه تو
وز تو نحوست اجل، دشمن بد فعال را
عین جلالتی مباد، از تن دریغ تا ابد
عز و جلال کبریا، خالق ذوالجلال را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است که تأثیر عمیقی بر شاعر و جهان اطرافش دارد. شاعر با ذکر ویژگیهای ظاهری و درونی معشوق، احساس عشق و فدای جان را به تصویر میکشد. او به اینکه زیبایی معشوق کمال عشق است اعتراف میکند و در عین حال از درد جدایی و سختیهای آن سخن میگوید. همچنین شاعر به قدرت و عظمت معشوق به عنوان یک پادشاه و ویژگیهای نیکو و مقدس او اشاره میکند. در نهایت، شاعر آرزو میکند که جمال معشوق تا ابد باقی بماند و دنیا تحت تأثیر او به سعادت برسد.