شمارهٔ ۷ - نقل از سفینه فرخ فلکی شروانی
فلکی شروانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای غمت برده شادمانی من
بی تو تلخ است زندگانی من
به سر تو که با تو نتوان گفت
صفت رنج و ناتوانی من
از جوانی و حسن خویش بترس
رحم کن بر من و جوانی من
آن خود دان مرا که جمله تویی
آشکارایی و نهانی من
چه بود گر دمی ز روی کمر
دل در آری به مهربانی من
حاصل آید چو حاضر آیی تو
مایهٔ عمر جاودانی من
فلکی روز و شب همیگوید
کز غم توست شادمانی من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهندهی عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. او از غم و تنهایی خود میگوید و بیان میکند که زندگی بدون معشوق تلخ و پر از رنج است. شاعر از معشوقش میخواهد که به جوانی و زیبایی او رحم کند و محبت کند. او معشوق را همه چیز خود میداند و با آرزوی حضور او، را بر این باور است که با آمدن او، خوشبختی و عمر جاودانی به دست خواهد آورد. در نهایت، شاعر به صورت تلویحی اشاره میکند که روز و شب به خاطر غم معشوق، شادکامی او تحت تأثیر قرار گرفته است.