نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۳ فردوسی

ابوالقاسم فردوسی / داستان رستم و اسفندیار / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چو رستم برفت از لب هیرمند

پراندیشه شد نامدار بلند

پشوتن که بد شاه را رهنمای

بیامد هم‌انگه به پرده سرای

چنین گفت با او یل اسفندیار

که کاری گرفتیم دشخوار خوار

به ایوان رستم مرا کار نیست

ورا نزد من نیز دیدار نیست

همان گر نیاید نخوانمش نیز

گر از ما یکی را برآید قفیز

دل زنده از کشته بریان شود

سر از آشناییش گریان شود

پشوتن بدو گفت کای نامدار

برادر که یابد چو اسفندیار

به یزدان که دیدم شما را نخست

که یک نامور با دگر کین نجست

دلم گشت زان کار چون نوبهار

هم از رستم و هم از اسفندیار

چو در کارتان باز کردم نگاه

ببندد همی بر خرد دیو راه

تو آگاهی از کار دین و خرد

روانت همیشه خرد پرورد

بپرهیز و با جان ستیزه مکن

نیوشنده باش از برادر سخن

شنیدم همه هرچ رستم بگفت

بزرگیش با مردمی بود جفت

نساید دو پای ورا بند تو

نیاید سبک سوی پیوند تو

سوار جهان پور دستان سام

به بازی سراندر نیارد به دام

چنو پهلوانی ز گردنکشان

ندادست دانا به گیتی نشان

چگونه توان کرد پایش به بند

مگوی آنکه هرگز نیاید پسند

سخنهای ناخوب و نادلپذیر

سزد گر نگوید یل شیرگیر

بترسم که این کار گردد دراز

به زشتی میان دو گردن فراز

بزرگی و از شاه داناتری

به مردی و گردی تواناتری

یکی بزم جوید یکی رزم و کین

نگه کن که تا کیست با آفرین

چنین داد پاسخ ورا نامدار

که گر من بپیچم سر از شهریار

بدین گیتی‌اندر نکوهش بود

همان پیش یزدان پژوهش بود

دو گیتی به رستم نخواهم فروخت

کسی چشم دین را به سوزن ندوخت

بدو گفت هر چیز کامد ز پند

تن پاک و جان ترا سودمند

همه گفتم اکنون بهی برگزین

دل شهریاران نیازد به کین

سپهبد ز خوالیگران خواست خوان

کسی را نفرمود کو را بخوان

چو نان خورده شد جام می برگرفت

ز رویین دژ آنگه سخن درگرفت

ازان مردی خود همی یاد کرد

به یاد شهنشاه جامی بخورد

همی بود رستم به ایوان خویش

ز خوردن نگه داشت پیمان خویش

چو چندی برآمد نیامد کسی

نگه کرد رستم به ره بر بسی

چو هنگام نان خوردن اندر گذشت

ز مغز دلیر آب برتر گذشت

بخندید و گفت ای برادر تو خوان

بیارای و آزادگان را بخوان

گرینست آیین اسفندیار

تو آیین این نامور یاد دار

بفرمود تا رخش را زین کنند

همان زین به آرایش چین کنند

شوم باز گویم به اسفندیار

کجا کار ما را گرفتست خوار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان از خروج رستم از کنار رود هیرمند و ملاقات او با پشوتن، راهنمای شاه، آغاز می‌شود. پشوتن به رستم می‌گوید که کار دشواری پیش رو دارند و از این که از ملاقات با رستم بی‌بهره مانده، نگران است. او اشاره می‌کند که اگر رستم و اسفندیار به دلیل کینه‌ای که دارند، با یکدیگر درگیر شوند، عواقب بدی خواهد داشت. پشوتن به رستم هشدار می‌دهد که باید از درگیری بپرهیزد و به خرد و دین احترام بگذارد. او به بزرگی و شخصیت رستم و اینکه او همواره مردمی بوده، اشاره کرده و می‌گوید که اختلافات باید به صلح و مقبولیت منجر شود. رستم در پاسخ می‌گوید که هرگز حاضر نیست آمادگی خود را برای پیشگاه یزدان ترک کند و او هیچ چیز را به خاطر پادشاهی و قدرت نمی‌فروشد. در نهایت، رستم به برادرش پیشنهاد می‌دهد که مجلس ضیافتی ترتیب دهد و آزادگان را دعوت کند. او همچنین به اسفندیار اشاره می‌کند و این که چگونه کار آنها با هم باید به خوبی انجام شود.