نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳ فردوسی

ابوالقاسم فردوسی / پادشاهی اسکندر / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

دلارای چون آن سخنها شنید

یکی باد سرد از جگر برکشید

ز دارا ز دیده ببارید خون

که بد ریخته زیر خاک اندرون

نویسندهٔ نامه را پیش خواند

همه خون ز مژگان به رخ برفشاند

مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت

سخنهای با مغز و فرخ نوشت

نخست آفرین کرد بر کردگار

جهاندار دادار پروردگار

دگر گفت کز کار گردان سپهر

کزویست پرخاش و آرام و مهر

همی فر دارا همی خواستیم

زبان را به نام وی آراستیم

کنون چون زمان وی اندر گذشت

سر گاه او چوب تابوت گشت

ترا خواهم اندر جهان نیکوی

بزرگی و پیروزی و خسروی

به کام تو خواهم که باشد جهان

برین آشکارا ندارم نهان

شنیدم همه هرچ گفتی ز مهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

ازان دخمه و دار وز ماهیار

مکافات بدخواه جانوشیار

چو خون خداوند ریزد کسی

به گیتی درنگش نباشد بسی

دگر آنک جستی همی آشتی

بسی روز با پند بگذاشتی

نیاید ز شاهان پرستندگی

نجوید کس از تاجور بندگی

به جای شهنشاه ما را توی

چو خورشید شد ماه ما را توی

مبادا به گیتی به جز کام تو

همیشه بر ایوانها نام تو

دگر آنک از روشنک یاد کرد

دل ما بدان آرزو شاد کرد

پرستندهٔ تست ما بنده‌ایم

به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم

درودت فرستاد و پاسخ نوشت

یکی خوب پاسخ بسان بهشت

چو شاه زمانه ترا برگزید

سر از رای او کس نیارد کشید

نوشتیم نامه سوی مهتران

به پهلو نژادان جنگاوران

که فرمان داراست فرمان تو

نپیچد کسی سر ز پیمان تو

فرستاده را جامه و بدره داد

ز گنجش ز هرگونه‌ای بهره داد

چو رومی به نزد سکندر رسید

همه یاد کرد آنچ دید و شنید

وزان تخت و آیین و آن بارگاه

تو گفتی که زنده‌ست بر گاه شاه

سکندر ز گفتار او گشت شاد

به آرام تاج کیی بر نهاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، دلارای، پس از شنیدن سخنان ناراحت‌کننده، از شدت ناراحتی آهی سرد بر می‌آورد و از چشمانش خون می‌ریزد. او نامه‌ای را که به او نوشته شده است، پیش می‌خواند و با اشک، پاسخی خوب و دلنشین با مضامین عمیق و خوشایند می‌نویسد. او ابتدا به خداوند و پروردگار آفرین می‌گوید و سپس به کارهای گردان سپهر اشاره می‌کند و از آن می‌گوید که آرزویش بزرگ و پیروزی است. دلارای همچنین بر این نکته تأکید می‌کند که دنیا به خوبی شما می‌چرخد و هیچ‌گاه بدی به کسی نخواهد رسید. او به یاد روشنک می‌افتد و دلش شاد می‌شود و از وفاداری و بندگی خود نسبت به شاه و سرزمینش سخن می‌گوید. نهایتاً، پاسخی را که به شاه می‌فرستد، همراستا با دوستی و احترام است و بر آن تأکید می‌ورزد که فرستاده‌ها باید به فرمان شاه احترام بگذارند. در پایان، به سکندر اشاره می‌شود که از شنیدن این سخنان خوشحال می‌شود و تاج را بر سر می‌نهد.