نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۱ فردوسی

ابوالقاسم فردوسی / گفتار اندر داستان فرود سیاوش / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

فریبرز بنهاد بر سر کلاه

که هم پهلوان بود و هم پور شاه

ازان پس بفرمود رهام را

که پیدا کند با گهر نام را

بدو گفت رو پیش پیران خرام

ز من نزد آن پهلوان بر پیام

بگویش که کردار گردان سپهر

همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را برآرد بچرخ بلند

یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلاجست گرد آن بود

شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند کنداوران

کسی کو گراید بگرز گران

تو گر با درنگی درنگ آوریم

گرت رای جنگست جنگ آوریم

ز پیش فریبرز رهام گرد

برون رفت و پیغام و نامه ببرد

بیامد طلایه بدیدش براه

بپرسیدش از نام وز جایگاه

بدو گفت رهام جنگی منم

هنرمند و بیدار و سنگی منم

پیام فریبرز کاوس شاه

به پیران رسانم بدین رزمگاه

ز پیش طلایه سواری چو گرد

بیامد سخنها همه یاد کرد

که رهام گودرز زان رزمگاه

بیامد سوی پهلوان سپاه

بفرمود تا پیش اوی آورند

گشاده‌دل و تازه‌روی آورند

سراینده رهام شد پیش اوی

بترس از نهان بداندیش اوی

چو پیران ورا دید بنواختش

بپرسید و بر تخت بنشاختش

برآورد رهام راز از نهفت

پیام فریبرز با او بگفت

چنین گفت پیران برهام گرد

که این جنگ را خرد نتوان شمرد

شما را بد این پیش دستی بجنگ

ندیدیم با طوس رای و درنگ

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ

همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد

بدو نیک این مرز یکسان شمرد

مکافات این بد کنون یافتند

اگر چند با کینه بشتافتند

کنون گر تویی پهلوان سپاه

چنانچون ترا باید از من بخواه

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ

ز لشکر نیاید سواری بجنگ

وگر جنگ جویی منم برکنار

بیارای و برکش صف کارزار

چو یک مه بدین آرزو بشمرید

که از مرز توران‌زمین بگذرید

برانید لشکر سوی مرز خویش

ببینید یکسر همه ارز خویش

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ

مخواهید زین پس زمان و درنگ

یکی خلعت آراست رهام را

چنانچون بود درخور نام را

بنزد فریبرز رهام گرد

بیاورد نامه چنانچون ببرد

فریبرز چون یافت روز درنگ

بهر سو بیازید چون شیرچنگ

سر بدره‌ها را گشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

کشیدند و لشکر بیاراستند

ز هر چیز لختی بپیراستند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

فریبرز، که هم پهلوان و هم فرزند شاه بود، به رهام دستور می‌دهد تا نامی را پیدا کند. او به رهام می‌گوید که به پیران برود و پیامی درباره جنگ منتقل کند. فریبرز به رهام می‌گوید که سرنوشت انسان‌ها به دست گردان زمین پر از درد و محبت است، و چه بسا کسی در سختی باشد و کسی دیگر در رفاه. رهام به میدان جنگ می‌رسد و با طلایه‌ای از آنجا دیدار می‌کند و پیغام فریبرز را به پیران می‌رساند. پیران با توجه به وضعیت جنگ و دلیری رهام، او را مورد احترام قرار می‌دهد و از او می‌خواهد تا در صورتی که می‌خواهد به جنگ برود، آماده باشد. او تأکید می‌کند که اگر یک ماه درنگ کنند، لشکری برای جنگ نخواهد آمد و توصیه می‌کند تا لشکر به مرز خود برگردد. در نهایت، رهام با خلعتی شایسته به فریبرز بازمی‌گردد و فریبرز برای آماده‌سازی لشکر، به شدت به کار می‌پردازد و همه چیز را برای جنگ آماده می‌کند.