شمارهٔ ۷۱ - نوشته ای است از قائم مقام به شاهزاده خانم قائم مقام فراهانی
قائم مقام فراهانی / نامههای فارسی / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
بخش 1
شاهزاده جان: فدایت شوم، تصدقت گردم. امان است دراین سر پیری و آخر عمر، بیک پیره زنی گرفتارم، بدگو، بدخو، بدخواه، جانکاه، شایسته هزار انکار و اکراه.
نقره اندود بنقد دغل
عنبر آمیخته بگند بغل
همه عیب هایش را میدانم و بعد کاری هاش را علانیه میبینم و دایم در این اندیشة و تدبیرم که شاید نقصی جویم و کناری گیرم. اما هر قدر بیشتر در خلاصی میکوشم بدتر ببند بلاش میافتم.
بدخوئی است که مثل خود ندارد، جادوئی است که فیل شاه را میغلطاند. خودساز و اصول باز و زبان آور ظریف، در همه فن حریف. بقول عرب ها و کان تحت لسانها ها روت ینفث فیه سحرا و جیوب اثواب لها قد طلعت شمسا و بدرا.
نواب مستطاب شاهزاده افخم اکرم طهماسب میرزا ابلغه الله بما یهوی و یشاء. از حقیقت این ماجرا اطلاع دارند و چندین بار در خدمت سراسر سعادت ایشان، شور و صلاح چاکرانه عاجزانه کردم که دل بر فراق نهم و او را طلاق دهم؛ اذن و اجازت ندادند. ملاحظه رأی جهان آرای ولیعهد روحی فداه را فرمودند؛ در آلاچیق سرخس و صحرای جام و زیر کرسی تربت، هر چه عجز و اصرار کردم منع و انکار کردند. ترسیدم که این فقرات را دیگری بعرض شما برساند خود سبقت نمودم.
والسلام
بخش 2
متفق میشوم که دل ندهم
معتقد میشوم دگر بارش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نویسنده در این متن به شکایت از وضعیت ناخوشایند خود به شاهزادهی میپردازد که در پیری و آخر عمر به یک زن پیر بدخو و بدگوی گرفتار شده است. او از عیبهای این زن آگاه است و تلاش میکند تا از او جدا شود، اما هر بار که تلاش میکند، بیشتر در چنگال او گرفتار میشود. به رغم تلاشهایش، دل نمیتواند از او بکند و به تواناییهای جادویی و فریبندهاش اشاره میکند. نویسنده از شاهزاده درخواست کمک میکند و میگوید که چندین بار از ولیعهد خواسته طلاق او را بدهد، اما اجازه این کار را نمیدهد و این موضوع او را نگران کرده است. این متن در نهایت نشاندهندهی ناامیدی و درماندگی نویسنده در مقابله با این وضعیت است.