نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱ - خطاب به نواب شعاع السلطنة فتح الله میرزا قائم مقام فراهانی

قائم مقام فراهانی / نامه‌های فارسی / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تصدقت شوم: همه وقت الطاف حضرت والا افزون از عد ستاره بود و خجلت چاکر قدیمی زیاده از حد شماره؛ تا این بار که فیض حضور بر سیبل عبور مقدور شد، پایه بخت فدوی اوجی گرفت و دریای فضل و کرم والا موجی زد که بیک جزر و مد خجلت های بیش از حصر و حد را کلا و طرا محو منسی ساخت و هم رکابی امام ویردی بیک که با خلعت و ارمغان در منزل ارمغانی رسید پیر غلام را در محنت شرمساری در کمال سبک باری دید. اما از راه یگانگی و رسم خواجه تاشی دور نیست که بر خود فرض کند و صریحا عرض نماید که: اگر بار دیگر نیز این موج احسان اوج گیرد بیم آن است که وجود نابود پیر غلام را نحو و معدوم سازد. چرا که تا حال شرمندگی و خجلت های فراوان و انبوه مثل پشته و کوه، موجود بود که سیبه و سنگری قوی برای وجود ضعیف میشد، حالا که سیبه و بدنه نیست، هر چه بزنند بسینه و بدن میخورد.

آخر لطف و عنایت حدی دارد، احسان و مکرمت را اندازه هست. ریزش سحاب در تابستان چنان نیست که بهار؛ تابش آفتاب در صبح و شام نیست که نصف النهار. جود و کرم والا با این گونه علو همم چه گونه سحابی است و چطور آفتابی که یک آن و یک دم از بارش و تابش گریز ندارد و دست هیچ حمد و شکر بدامان این طور نعمت و رحمت نمیرسد. شکر و تلافی بامتناع علی رسید، جز مردن و خود را از این عجز و قصور فارغ کردن چه چاره خواهد بود؟

پس ای ملک که من اندر تو آن همی شنوم

که در مسیح شنیدم ز فرقه جهال

رخت سلسله و شعر سلسله دار و معانی مسلسل و الفاظ اعذب من الرحیق السلسل را یک جا و یک بار با هم فرستادن خود انصاف فرمائید چگونه مجال شکر میدهد و قدرت نطق باقی میگذارد؛ مگر آن همه طوق مرحمت و زنجیر التفات بر پای دل و گردن جان نهاده اید بس نیست که باز تاکید و تجدید لازم میدانید؟

قربانت شوم؛ عاجزم در ثنای تو عاجز. راه دور است و آفتاب تند و امام ویردی بیک عازم شرفیابی، پیر غلام در قصد آن که بقدر توان از سلسله بخلخال گریزد؛ حاشا و کلا من از کمند تو تا زنده ام نخواهم رست. استدعا آنچه که چاکر فدوی را گاه بگاه به خطوط مبارکه سرفراز و محظوظ فرمایند و همواره حلاوت التفات بمذاق جان بخشند. والسلام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، نویسنده از الطاف و محبت‌های بی‌پایان یک مقام عالی‌رتبه (احتمالاً یک پادشاه یا امیر) به خود صحبت می‌کند و احساس شرمندگی و خجالتش را در برابر این محبت‌ها بیان می‌کند. او به شدت تحت تأثیر این توجهات و عطایای بزرگ قرار دارد و از اینکه نمی‌تواند به طور کامل شکرگزار باشد، نگران است. نویسنده تأکید می‌کند که محبت این مقام آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌تواند بار آن را تحمل کند و بیان می‌کند که حتی اگر دوباره چنین الطاف و برکات بزرگی نصیبش شود، نمی‌داند چگونه باید به آن پاسخ دهد. او در پایان از مقام یاد شده درخواست می‌کند که همچنان او را با محبت‌های خود مورد لطف قرار دهد و به او توجه کند.