نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - حکایت قاسم انوار

قاسم انوار / انیس العارفین / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

عارفی خوش گفت با مردی بخیل:

ای بدست ناجوانمردی ذلیل

تا بخیلی چون زنان بی زهره ای

دایم از وصل خدا بی بهره ای

وصل او در بذل جانست، ای علیل

دور ازین دولت بود مرد بخیل

چون ز دستت بر نیاید نان دهی

پای بر سر همچو مردان کی نهی؟

ای دل، از هستی بجان جویای او

«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»

روزی از بخلت نمی گردد زیاد

جان مکن در بخل چندینی زیاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عارفی با مردی بخیل صحبت می‌کند و به او یادآور می‌شود که بخیل بودن نشانه‌ای از ناتوانی است و چنین شخصی از وصل و رحمت خداوند محروم می‌ماند. عارف به او می‌فهماند که انسان باید در راه خدا تلاش کند و از برکت بخشندگی بهره‌مند شود. او همچنین به مرد بخیل می‌گوید که هرچقدر در بخل خود بکوشد، چیزی را از دست نخواهد داد و در نهایت، بخل او را در تنگنا قرار می‌دهد. در پایان، عارف تأکید می‌کند که بخشش و سخاوت راهی برای رسیدن به حقیقت و برکت است.