نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ره بیابانست و شب تاریک و پایم در گلست

عشق و بیماری و غربت مشکل اندر مشکلست

این چنین ره را بدشواری توان رفتن، مرا

همرهم عمرست و عمر نازنین مستعجلست

سخت حیرانست و سرگردان ولی دارد امید

دل بدان لطفی که ذرات جهان را شاملست

زاهدان گر قصه های عشق را منکر شوند

آشنا داند که ما را این سخن با قابلست

صوفی خلوت نشین را کز محبت دل تهیست

گر بصورت می نماید حق، بمعنی باطلست

ناصح از درد دل ما کی خبر دارد؟ که ما

در میان موج دریاییم و او بر ساحلست

گفتمش: جان و دل و دین باختم در راه تو

در تبسم گفت: قاسم، صبر کن، کار دلست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر دشواری‌های زندگی و عشق است. شاعر در بیابانی تاریک و گل‌آلود قدم می‌زند و از مشکلاتی چون عشق، بیماری و غربت سخن می‌گوید. با وجود همه‌ی این مشکلات، امید را در دل خود نگه می‌دارد. او به زهد و محبت اشاره می‌کند و می‌گوید که عارفان واقعی عشق را درک می‌کنند، در حالی که زاهدان آن را انکار می‌کنند. او احساس تنهایی و درد عمیق خود را مطرح می‌کند و از کسی که تنها بر ساحل ایستاده، می‌خواهد که درد او را بفهمد. شاعر در پایان با اشاره به عشق و فداکاری، به انتظار و صبر برای عشقش اشاره می‌کند.