نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از دولت وصال تو کارم بکام شد

بختم بلند گشت و سعادت غلام شد

از جلوه های حسن تو جانم حیات یافت

با چشمهای مست تو عیشم مدام شد

گفتی:سلام ذوق سلامت بدل رسید

این خانه از سلام تو دارالسلام شد

دل را حلال گشت ز عشق تو دم زدن

زان دم که یاد غیر تو بردن حرام شد

در عمرها صفای تو باشد قرین حال

دل راکه دار کعبه وصلت مقام شد

ازمن برند لمعه نور آفتاب و ماه

تاسایه تو بر سر من مستدام شد

چون دید زلف و روی ترا قاسمی بهم

در طور کفر و دین همه کارش تمام شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و رضایت از وصال معشوق می‌پردازد. شاعر از خوشحالی و سعادت ناشی از دیدار معشوق می‌گوید و اینکه زندگی‌اش با زیبایی‌ها و محبت او معنا پیدا کرده است. او به آرامش و آرامش روحی که عشق معشوق به او بخشیده اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که از آن لحظه به بعد، یاد دیگران و غیر معشوق برایش حرام شده است. همچنین شاعر با ذکر صفای معشوق که برای روح و دل او مثالی از مقام و جایگاه است، نشان می‌دهد که عشق و زیبایی معشوق، زندگی‌اش را پر از نور و خوشی کرده است.