شمارهٔ ۶۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوست در مجلس جان آمد و محفل آراست
شیوها کرد که هرگز بصفت ناید راست
باده نوشید و غزل خواند و صراحی در دست
هر کجا رفت بدین شیوه قیامت برخاست
گر ترا دیده دل روشن و صافی باشد
پرتو نور تجلی ز جبینش پیداست
باده ام دادی و گفتی که: ز ما شاکر باش
گر همه شکر شوم شکر تو نتوانم خواست
عشق سلطان وجودست و جهان بنده او
علم عشق موبد ز سمک تا به سماست
زهد و تقوی و ورع جمله مقامات نکوست
همه عالیست ولی عشق مقام اعلاست
دید در عشق که آشفته و حیرت زده ام
گفت:کین حیرت و دهشت همه از بهجت ماست
چون خلاص دو جهان از نظر سلطانست
ورد جانم همه «یا سید» و یا «مولاناست »
فرد را باش،مگو نسیه، که فرصت نقدست
فرد و عاشق نشود هر که رهین فرداست
آفرینش بطریقی که نهادند نکوست
نظر هر که خطا دید هم از عین خطاست
قاسمی، در ره مقصود بجان باید رفت
گر بلایی رسد، آن لام بلا عین عطاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف یک محفل و عشق میپردازد. شاعر به توصیف دوستی میپردازد که با حضورش جان تازهای به مجلس میبخشد و حالتی شکوهمند ایجاد میکند. او از عشق به عنوان پادشاه وجود یاد میکند و بیان میدارد که علم عشق بالاترین مقامها را دارد. شاعر همچنین از حالت حیرت و شگفتیاش در عشق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که همه چیز در عشق و محبت به حقایق واقعی دلالت دارد. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق و تجربههای شخصی تاکید میکند و بیان میدارد که هر فرد باید خود را از تعلقات رها کند تا به مقام عشق برسد.