شمارهٔ ۸ قاسم انوار
قاسم انوار / ملمعات گیلکی / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
گفتم: ای جان، ز درم باز آیی
گفت: دلدار که می بازایی
گفتمش: عاشق مسکین توام
گفت: خا دانه وزم بین شایی
گفتمش: خیره مراجی خودی
خنده زد گفت: لجورستایی
گفتمش: رو بنما، گفت بناز:
کین گدا را بین هوس باشایی
خبر آمو که عجب لاوم من
گفتمش: لاوه بکن، خوش لایی
همه جای روی تو بیند قاسم
وس عجب نی که ببو هرجایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با معشوق خود صحبت میکند و از او میخواهد که به نزدش برگردد. معشوق در پاسخ میگوید که دلش او را میخواهد. شاعر از عشق و نیاز خود به معشوق میگوید و معشوق با خنده به او پاسخ میدهد و بر ویژگیهای خود تأکید میکند. شاعر در نهایت به زیبایی معشوق و تأثیر او بر خود اشاره میکند و به نظر میرسد که عشق او بسیار عمیق و پرشور است.