نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸۷ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته‌ای

نیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بسته‌ای

سعی کن ای دیده تا پیدا کنی سرچشمه‌ای

چون صدف دل را چرا بر ابر نیسان بسته‌ای

هیچ‌کس از سحر چشمت سر نمی‌آرد برون

از نگاهی راه بر گبر و مسلمان بسته‌ای

منزل جمعیت آسایش دل‌ها است این

چیست این تهمت که بر زلف پریشان بسته‌ای

در لبت موج تبسم بخیه دل‌های ما است

خون چندین زخم از گرد نمکدان بسته‌ای

صید دام افتاده را صیاد بندد بال و پر

حیرتی دارم که چونم رشته بر جان بسته‌ای

کی فراموشت کنم ای جان گره بگشا ز زلف

از چه‌ام این رشته بر انگشت نسیان بسته‌ای

گوسفند تو است قصاب از نظر نندازیش

تربیت کن بهترش چون خویش قربان بسته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و پیچیدگی‌های آن است. شاعر به معشوقی می‌پردازد که دلش را به عشقش بسته و از این رو به تنهایی و سختی‌هایی که عاشق بر خود هموار کرده، اشاره می‌کند. او از دردهای ناشی از جدایی و تأثیر نگاه معشوق بر دل دیگران سخن می‌گوید. شاعر به معشوقه یادآور می‌شود که این عشق نمی‌تواند فراموش شود و از او می‌خواهد که گره‌هایی که او بر اسباب یادآوری عشق بسته را بگشاید. در نهایت، شاعر عشق را به یک گوسفند تشبیه می‌کند که باید به درستی تربیت شود تا آسیبی نبیند. این شعر پر از استعاره و احساسات عمیق عاشقانه است.