نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشد

در دهر چون نهالی است کان را ثمر نباشد

از درد شام هجران دردی بتر نباشد

بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد

جام شراب ساقی ما را نمی‌کند مست

تا جای باده در وی خون جگر نباشد

گه در خیال زلفم گاهی به فکر کاکل

ای کاش شام ما را هرگز سحر نباشد

در راه عشق‌بازی راضی نمی‌شود دل

زخم خدنگ نازش گر کارگر نباشد

تابان چو عارض او در آسمان عزت

حقا که در نکویی قرص قمر نباشد

در عشق زاد راهی جز درد نیست لازم

تحصیل نان و آبی در این سفر نباشد

تا کی ز بهر صندل منت کشی ز دونان

قصاب ترک سر کن تا دردسر نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از درد و رنج عشق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که اگر کسی عشق را تجربه نکرده باشد، مانند نهالی است که ثمر ندارد. او از درد جدایی و شب‌های بی‌خوابی سخن می‌گوید و می‌گوید که هیچ رنگی بالاتر از سیاهی وجود ندارد. شاعر می‌گوید که حتی جام شراب هم نمی‌تواند او را مست کند، چرا که برای به دست آوردن آن باید خون دل بدهد. او آرزو می‌کند که هرگز صبحی در کار نباشد تا از شب‌های عاشقی‌اش لذت ببرد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در عشق جز درد و رنج راهی وجود ندارد و از منت‌کشی و عذاب کشیدن به خاطر عشق شکایت می‌کند.