شمارهٔ ۴۷ - در مدح بهار و وصف نگار خود گوید قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به بستان شو که شاخ از باد خلعتها همی پوشد
تقاضا کن که هر گلبن همی با حور میکوشد
نه چشم است آنکه بر صحرا جنان باغ کم بیند
نه گوش است آنکه در بستان سماع مرغ ننیوشد
کنون عابد کند مسیتی و جان و مال دربازد
کنون زاهد کند خرد سِیْکی و هر چهش هست بفروشد
ز گلبن بلبل اندر شوق وقتی خوش همی دارد
ز دلبر بیدل اندر عشق جامِ می همی نوشد
جهان از تف و نم جوشد مرا بیتف و نم بنگر
که چون از هیزم و سودام دیگ عشق میجوشد
نیارم برد بر صحرا نگارم را کز آن ترسم
که رویش باد بخراشد دلم در سینه بخروشد
به باغش هم نشاید برد کان زیبای رعناسر
کلاه شاخ برگیرد قبای مرغ درپوشد
قوام عشق این دلبر مسلم شد قوامی را
که دارد مهر آن آهو که شیر از شیر نر دوشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شاعرانه به زیباییهای طبیعت و عشق میپردازد. شاعر از زیبایی باغها و گلها صحبت میکند و به سرود پرندگان و جذابیتهای دنیای عشق اشاره میکند. او بیان میکند که نه چشم و نه گوش، زیباییهای عالم را کاملاً درک نمیکنند. همچنین به تلاش عابدان و زاهدان برای خریدن عشق و زیبایی اشاره دارد. شاعر از دلبر خود صحبت میکند و نگرانیاش از آسیب رسیدن به او را مطرح میکند. در نهایت، او عشق را به عنوان یک قوام، که قدرت و استحکام خاصی دارد، توصیف میکند.