نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۳ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

که تابِ من به جهان، طُرِّهٔ فلانی داد

دلم خزانهٔ اسرار بود و دستِ قضا

درش بِبَست و کلیدش به دل‌سِتانی داد

شکسته‌وار به درگاهت آمدم، که طبیب

به مومیاییِ لطفِ توام، نشانی داد

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد

برو معالجهٔ خود کن ای نصیحت‌گو

شراب و شاهدِ شیرین، که را زیانی داد؟

گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت

دریغ، حافظِ مسکینِ من، چه جانی داد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، "بنفشه" به "گل" گفته و از زیبایی و عشق خود به او می‌گوید. او احساس می‌کند که دلش پر از اسرار بوده و دست تقدیر کلید این اسرار را به دل کسی دیگر داده است. شاعر به درگاه محبوب آمده و از او خواسته تا به درمان دلش بپردازد. او اذعان می‌کند که وقتی در مقابل محبوبش قرار می‌گیرد، به او یاری و محبت می‌دهد. در انتها، شاعر از رنج و درد خود می‌گوید و ابراز حسرت می‌کند که چه جانش را فدای عشق کرده است.