نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۹ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَد

نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا بِبَرَد

اگر نه عقل به مستی فروکَشَد لنگر

چگونه کَشتی از این وَرطِهٔ بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دَغا ببرد

گذار بر ظلمات است، خِضْرِ راهی کو؟

مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کَشَد به طَرْفِ چمن

که جان ز مرگ به بیماریِ صبا ببرد

طبیبِ عشق منم باده دِه که این معجون

فَراغت آرد و اندیشهٔ خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر حافظ از فراق یار و دست تقدیر که او را در حوادث افکنده گله می‌کند و یاد‌آوری می‌نماید که تنها علاج بیماری عشق‌، باده و مستی است. و آن‌که باده‌، اندیشه خطا از آدمی دور می‌کند. او عقل را به کشتیبانی تشبیه می‌کند که اگر شجاعت عشق و مستی نباشد نمی‌تواند لنگر را در طوفان بلایا کشیده و جان سالم به‌در ببرد. دل بیمار و ضعیف شاعر‌، در می‌یابد که برای زنده شدن باید به بوستان زیبا و پرطراوت برود و نسیمی پیام دل او را به یار برساند.