نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۰ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم

که دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش

زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بست

ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این رَه که نیست پایانش

جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟

که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانش

بدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آرد

نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟

بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم

که سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و خلوتی ناشی از هجران می‌پردازد. او از زیبایی محبوبی سخن می‌گوید که به مانند گلی در گلستان پنهان است و دل عاشق را به شدّت می‌آزارد. شاعر با اشاره به شکیبایی و طولانی بودن عشق، از وجود یک همنفس برای بیان درد و رنج خود درخواست می‌کند. او همچنین به زیبایی‌های کعبه اشاره دارد و می‌پرسد آیا این زیبایی‌ها تسکینی برای روح عاشقان خواهند بود. در انتها، شاعر از عشق و دل‌باختگی خود به محبوبش می‌گوید و می‌خواهد که برای دل سوخته‌اش کمکی باشد.