نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۶ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کف

گر بکِشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف

طرْفِ کرَم ز کَس نبست، این دلِ پُر امیدِ من

گر چه سخن همی بَرَد، قصهٔ من به هر طرف

از خَمِ ابرویِ توام، هیچ گشایشی نشد

وَه که در این خیالِ کَج، عمرِ عزیز شد تلف

ابرویِ دوست کِی شود، دست‌کشِ خیالِ من؟

کس نزده‌ست از این کمان، تیرِ مراد بر هدف

چند به ناز پرورم، مِهرِ بُتانِ سنگ‌دل

یادِ پدر نمی‌کنند، این پسرانِ ناخلف

من به خیالِ زاهدی، گوشه‌نشین و طُرفه آنک

مُغْبَچه‌ای ز هر طرف، می‌زندم به چنگ و دف

بی‌خبرند زاهدان، نقش بخوان و لاتَقُل

مستِ ریاست، محتسب، باده بده و لاتَخَف

صوفی شهر بین که چون، لقمهٔ شُبهه می‌خورد

پاردُمَش دراز باد، آن حَیَوانِ خوش علف

حافظ اگر قدم زنی، در رَهِ خاندان به صِدق

بدرقهٔ رهت شود، همتِ شَحنِهٔ نجف

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه شاعر است. شاعر در ابتدای شعر از امیدش به عشق سخن می‌گوید و می‌خواهد که در این مسیر از خداوند مدد بگیرد. او به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ سعادتی از این عشق نصیبش نشده است. ابروی محبوبش او را در تنگنا قرار داده و باعث حسرتش شده است. شاعر به یاد پدرش نیز اشاره می‌کند و از جوانان نالایق انتقاد می‌کند که به یاد والدینشان نیستند. به زاهدان و صوفیانی که به ظواهر دین اهمیت می‌دهند و از حقیقت دورند، نیز انتقاد می‌کند و در آخر امیدوار است که در راه حقیقت و عشق، راهنما و افتخاری پیدا کند.