نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۰ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سِپرَم

چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توست

بنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم

بر آستانِ مرادَت گشاده‌ام درِ چشم

که یک نظر فِکنی، خود فِکندی از نظرم

چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ الله

که روزِ بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم

غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلی

هزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم

به هر نظر بُت ما جلوه می‌کند، لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌ نِگَرَم

به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرَم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود سخن می‌گوید. او معشوق را به صبحی زیبا تشبیه می‌کند و خود را مانند شمعی در خلوت صبح می‌بیند. عشق و داغ زلف معشوق در دل او مانند یک غم عمیق است. او در آستان محبوب قرار دارد و از او می‌خواهد که یک نگاه به او بیندازد. شاعر درباره غم‌ها و تنهایی‌هایش صحبت می‌کند و به شدت به معشوق وابسته است. همچنین به زیبایی معشوق و تاثیری که بر دل او دارد اشاره کرده و از شوق و عشقی شدید صحبت می‌کند که حتی پس از مرگ نیز در دلش باقی خواهد ماند. در انتهای شعر، شاعر با تاسف بیان می‌کند که اگر محبوب از کنار او بگذرد، باز هم عشقش را در دل نگه خواهد داشت.