غزل شمارهٔ ۳۵۱ حافظ
حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار
تا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر
با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراق
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان عشق و شوق خود به زندگی و لذتها میپردازد. او اعلام میکند که هرگز در فصل گل، یعنی دوران خوشی، از عشق و لذتهای زندگی فاصله نمیگیرد. همزمان به اندوه ناشی از محیط مدرسه و قیل و قال آن اشاره میکند و میخواهد با نوشیدن می و معاشرت با معشوق، دل خود را آرام کند. او از وفا و محبت در دوران زندگی میگوید و آرزو دارد روزی معشوق را ببیند و جان خود را به او تقدیم کند. در مجموع، شعر به celebration of love, joy, و آزادگی در زندگی اشاره دارد.