نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۴ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

از چشم بخت خویش، مبادت گزند از آنک

در دلبری، به غایتِ خوبی رسیده‌ای

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان

معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی وابستگی عمیق عاشق به معشوقش است. شاعر از معشوق می‌خواهد که از او جدا نشود، زیرا او منبع روشنی و آرامش است. عاشقان به او نگاه می‌کنند و عشق بی‌نهایت او را ستایش می‌کنند. شاعر به معشوق هشدار می‌دهد که نباید به خود آسیب برساند، زیرا به سرحد زیبایی رسیده است. او همچنین از زمانی که عاشق است می‌خواهد که از عشقش منعش نکند، چرا که نشان‌دهنده‌ی نزدیکی عاطفی‌اش به محبوبش است. در نهایت، شاعر به سرزنش دیگری که به او شده اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس بیش از آنچه شایسته‌اش است، از خود خارج نمی‌شود.