نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۶ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا را

ز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی

امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟

دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانی

یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، از حافظ شیرازی، به بیان مضامین عشق، راز و سرّ در ارتباط با محبوب می‌پردازد. شاعر به محبوب خود اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که در زمان و مکان مناسب، به دیدار او بیاید. او بیان می‌کند که عشق و اشتیاقش به محبوب چنان عمیق است که حتی جانش را هم به خاطر او فدای می‌کند. همچنین، به اهمیت زبان و بیان در عشق اشاره کرده و از محبوب می‌خواهد که با کرامت و لطافت با او رفتار کند و عشق را به زبانی خود بیان کند. در نهایت، شاعر عشق را به عنوان یک معامله میان دو طرف توصیف می‌کند که در آن هر یک باید زبان و احساسات خود را به خوبی درک کنند.