نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۸ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت

«فِراق یار، نه آن می‌کند که بتوان گفت»

حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر

کنایتی‌ست که از روزگارِ هجران گفت

نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟

که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت

فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل

به تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت

من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب

که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت

غمِ کهن به میِ سال‌خورده دفع کنید

که تخم خوش‌دلی این است؛ پیرِ دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود

که این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو

تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟

مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل

قبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟

من این نگفته‌ام آن کس که گفت بُهتان گفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره رضایت به خواسته یار است. شاعر در ابتدا از سختی روز هجران و غم بزرگی که از دوری محبوب و یار خود می‌کشد گفته و برای شرح غم خود در این‌باره سخنی از یعقوب کنعان نقل کرده‌است. او سپس می‌گوید که داستان هول قیامت تنها گوشه‌ای از درد اوست و نیز از نامهربانی یار خود فغان برآورده است. سپس از دهقان پیر، پندی برای زندگی نقل کرده و در پایان می‌گوید هنوز عاشق یار خود است و او را دوست می‌دارد.