نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴ حافظ

حافظ شیرازی / اشعار منتسب / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

چون در جهان خوبی امروز کامکاری

شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری

با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه

بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری

تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی

تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری

دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم

گر شمه‌ای بدانی دانم که رحمت آری

اسباب عاشقی را بسیار مایه باید

دلهای همچو آتش چشمان رود باری

در هجر مانده بودم باد صبا رسانید

از بوستان وصلت بوی امیدواری

گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم

سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری

از بادهٔ وصالت گر جرعه‌ای بنوشم

تا زنده‌ام نورزم آیین هوشیاری

ما بنده‌ایم و عاجز تو حاکمی و قادر

گر می‌کشی به زورم ور می‌کشی به زاری

آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ

تا چند ناامیدی تا چند خاکساری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنج عشق و ناامیدی خود اشاره می‌کند. او از معشوقه‌اش می‌خواهد که دیگر ناز و عشوه نکند و به عشق‌ورزی بپردازد. شاعر به ناتوانی و دردی که از عشق او کشیده اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که رحمت و محبت به او عطا کند. او همچنین به امید و رسیدن به وصال اشاره می‌کند و از اوضاع ناامیدکننده خود می‌نالد، در حالی که می‌داند که بین بنده و معشوق رابطه‌ای نامتعادل وجود دارد. در نهایت، شاعر از معشوقش می‌خواهد که به حال زار او رحم کند و به او امید دهد.