شمارهٔ ۱۰ حاجب شیرازی
حاجب شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب را
از آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را
خاک وجود عاشقان برباد خودکامی مده
ای ترک آتش خوبگیر از تشنه کامان آب را
زنجیر شیران کرده ای هر تاری از گیسوی خود
پرداختی از جنسِ خود ، ای شیر شکر ، قاب را
محرابیان ابرویت اندر صلوة دایمند
بگذار بر اهل ریا این منبر و محراب را
دریاب عمر جاودان از جرعه پیرمغان
زین باده کن مست ابد یکباره شیخ و شاب را
بی آتش و بی دود، و دم گرمیم در سرمای دی
منعم بگو کمتر کشد منت خز و سنجاب را
ای عدل عالمگیر ما با صلح کل دمساز شو
برچین بساط ظلم و کین بر هم زن این اسباب را
خورشیدوش پنهان مشو مه خودنمائی می کند
باز آی تا رسوا کنی این کرمک شب تاب را
در خواب دیدم شمس را تابید از برج شرف
از خانقاهش یافتم تعبیر کردم خواب را
«حاجب »به می ار کرده رم از بیم گرگ و سگ چه غم
راعی چو شد خصم رمه خجلت دهد اکلاب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به معشوق خود میگوید که با کم شانه زدن و بیتابیاش، دل عاشقان را تحت فشار نگذارد. او از معشوق میخواهد که با غرور خود، روح و عشق را نابود نکند و بر خاک وجود عاشقان، خودکامی نکند. شاعر به زیبایی و شیرینی موهای معشوق اشاره میکند که هر تارش زنجیری برای دلباختگان شده است. همچنین، از ابروی معشوق بهعنوان محراب یاد میکند و اهل ریا را ناسزا میگوید. شاعر عمر جاودان را در بادهنوشی و مستی میبیند و از سادگی زندگی بدون آتش و زحمت در سرمای زمستان سخن میگوید. او از عدالت و صلح میخواهد تا بساط ظلم را برچیند و بر ظالمین تکیه زند. همچنین، از عدم پنهانکاری خورشید سخن میگوید و به شمسالدین، که شخصیتی مقدس و نورانی است، اشاره دارد که در خوابش دیده است. بهطور کلی، این اشعار بیانگر عشق، زیبایی، و جستجوی حقیقت و عدالت در زندگی هستند.