نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ صابر همدانی

صابر همدانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خرم آن روز که بودیم من و او با هم

کرده بودیم به سانِ تن و جان خو با هم

در میان من و او بود اگر فاصله‌ای

اینقدر بود که بین گره و مو با هم

حیف و صد حیف که نگذاشت فلک تا من و دوست

ساعتی را بنشینیم به یک سو با هم

گر نه از سرو قد دوست نشان می‌جویند

پس چرا فاختگانند به کو کو با هم؟

گریه بایست بر آن جمع پریشانی کرد

که نباشند دمی یکدل و یک‌رو با هم

چه زیان داشت گر از روز ازل می‌کردیم

عدل را پیشه به مانند ترازو با هم؟

دور شو دور ز بزمی که در آن بنشینند

دو سخن‌چین بداندیش جفاجو با هم

هر گلی را ز ازل رنگی و بویی دادند

گرچه هر لحظه خورند آب ز یک جو با هم

صابر! از فرط شعف دست برافشان، که شدند

شاد زین طرفه غزل خواجه و خواجو با هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد روزهای خوشی می‌افتد که با معشوقش در کنار هم بودند و رابطه‌ای عمیق و نزدیک داشتند. او بیان می‌کند که اگر فاصله‌ و جدایی هم بین آن‌ها بود، بسیار کم و جزئی بود. شاعر حسرت می‌خورد که نتوانستند بیشتر در کنار هم باشند و به صورت همدل و هم‌راستا زندگی کنند. همچنین اشاره می‌کند که اگر از ابتدا عدالت و یکدلی را مدنظر داشتیم، اوضاع بهتری داشتیم. در نهایت، شاعر به زیبایی دوستی و عشق می‌پردازد و از شادابی و نشاط حاکم بر آن روزهای شیرین یاد می‌کند.