شمارهٔ ۴ مجد همگر
مجد همگر / اشعار متفرقه / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شب تا به سحر منم بدین درد
نالان نالان چو ناتوانان
گردان گردان به هر در و کوی
گویان گویان چو پاسبانان
فریاد ز محنت غریبان
زنهار ز حسرت جوانان
خرمن خرمن سرشک ریزان
دامن دامن گهر فشانان
جویان جویان به هر بیابان
پویان پویان پی شبانان
روز از سر راه بر نخیزم
در ره نگران چو دیدهبانان
گریان گریان شوم پذیره
پرسان پرسان ز کاروانان
از نام و نشان نازنینان
و ز بوم و دیار مهربانان
گویند مرا سرشک کم ریز
این سر سبکان دل گرانان
نه اشک که خون دل بریزم
بر خاک عزیز آن جوانان
نه آب که دیدگان ببارم
بر درد و دریغ نازنینان
ای باد ببر پیام زارم
روزی که رسی به خاک آنان
بگذار اگر چه بی زبانی
بازآر پیام بی زبانان
چون گل برود دگر چه ماند
جز خار به دست باغبانان
در خاک فتاد آب چشمم
از چشم بدان و بدگمانان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق درد و اندوه خود اشاره میکند و با ناله و فریاد به بیان مشکلات و ظلمات جوانان و غریبان میپردازد. او به بیتابی و جستجوی غمانگیز در کوی و دشت میپردازد و از بیخبری و غم یاران سخن میگوید. شاعر همچنین احساس میکند که این درد او را روانهی فراق و غم میکند و به آنچه در دل دارد، با اشک و خون دل اشاره میکند. در نهایت، او از باد میخواهد که پیام زخمهایش را به خاک عزیزان برساند، حتی اگر نتواند به زبان خود سخن بگوید. این شعر به نوعی نمایانگر ناامیدی و درد از دست دادن عزیزان است.