نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا سزد که کنی دعوی جهانداری

که در جهان دلم ملک جاودان داری

جهان دل به تو بخشم کنون که نوبت تست

بزن بزن صنما نوبت جهان داری

اگر تو غاشیه بر دوش مه نهی بکشد

که کرّهٔ فلک امروز زیر ران داری

اگر رکاب تو بر آسمان رسد چه عجب

که شهسوار فلک نیز همعنان داری

درآوری به دهن آب عقد پروین را

بدان دو رسته دندان که در دهان داری

معیّن است که دارد لب تو طعم عسل

که زخم نشتر زنبور در زبان داری

کمان ابروی تو بر زه است و می‌ترسم

که تیر غمزه در آنجا به قصد جان داری

مگر به خون من امروز تشنه‌ای ورنه

برای قصد که این تیر در کمان داری

منم که سر ز تحسّر بر آستان دارم

توئی که سر ز تکبّر بر آسمان داری

سری چو سرو بجنبان بتا به جان و سرت

اگر سر من رنجور ناتوان داری

مدار رنجه قدم را نظر در آینه کن

گر آرزوی تماشای گلستان داری

چو سرو بر طرف چشم من نشین و ببین

اگر هوای لب چشمهٔ روان داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است و از عشق و دل‌باختگی شاعر به معشوق سخن می‌گوید. شاعر به معشوقه‌اش می‌گوید که تو سزاوار ادعای فرمانروایی بر جهان هستی، زیرا دل من به تو تعلق دارد. او به زیبایی‌های معشوقه اشاره می‌کند و می‌گوید که هنرمندی و جذابیت او می‌تواند بر آسمان‌ها تسلط یابد. شاعر همچنین از درد و رنجی که از عشق و دوری احساس می‌کند، صحبت می‌کند و می‌گوید که معشوق با ابرو و نگاهش می‌تواند قلب او را نشانه بگیرد. در نهایت، شاعر از معشوقه می‌خواهد که با نگاهی به او، درد دلش را تسلی دهد.