شمارهٔ ۱۵ مجد همگر
مجد همگر / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سه روز رفت کز آسیب مرگ آن دلبر
مرا جگر زره دیدگان بپالوده ست
از آن زمان که رخش زیر خاک بنهفته ست
دلم ز رنج تفکر دمی نیاسوده ست
که آن دو لاله رویش چگونه پژمرده ست
که آن دو نرگس مستش چگونه بغنوده ست
چو تربتش به گل اندوده شد فلک می گفت
که آفتاب به گل هیچکس نیندوده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از دلتنگی و درد ناشی از مرگ محبوبش میگوید. او سه روز است که به خاطر فقدان عشقش در رنج و اندوه به سر میبرد و به یاد زیباییهای محبوبش، گلها و نرگسهای او، دلتنگیاش را بیان میکند. او اشاره میکند که حالا که محبوبش زیر خاک رفته، هیچچیز نمیتواند جای او را پر کند و زیباییهای طبیعی نیز تحت تأثیر فقدانی که او احساس میکند، بیمعنا شدهاند.