شمارهٔ ۵۳ مجد همگر
مجد همگر / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای به حق شاهی که قدرت از علو مرتبت
بر سر شاه فلک دیده ست پای تخت خویش
من ز خاک پارس چون برداشتم رخت امید
گفتم آرم سوی خاک آستانت رخت خویش
پارسالت دور از اکنون خود نبد پردخت من
کز وقایع هم نبودت یکزمان پردخت خویش
وین زمان گفتم کنی مافات را یک ده قضا
وین ندیدم جز طبع ساده یک لخت خویش
زانکه گشتم از جنابت چند باری ناامید
سخت دلتنگم ز رای سست و روی سخت خویش
از که بینم رنج این حرمان کزین حضرت مراست
از زمانه یا ز تقصیر تو یا از بخت خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره یک شخص است که به قدرت و عظمت شاهی اشاره میکند و از خودش و وضعیت ناامیدکنندهاش صحبت میکند. شاعر با ذکر اینکه از خاک پارس به درگاه شاه آمده است، به امید بازگشت به سرزمین خود و جستجوی پاسخ به مشکلاتش اشاره میکند. او احساس میکند که از زمانه و مقدرات خود رنج میبرد و به فکر میافتد که آیا مشکلاتش ناشی از سرنوشتش، یا تقصیر خود اوست. در نهایت، او از ناامیدی و ناتوانیاش در این شرایط سخت ابراز گلایه میکند.