شمارهٔ ۴۱ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
دل در غم عشق یار بستیم
وز دردسر فراق رستیم
از خانه خویش سخت دوریم
وز باده رنج نیک مستیم
از بادیه هوا گذشتیم
در زاویه عنا نشستیم
از شست بلات نوش خوردیم
وز تیر غمت جگر بخستیم
برخاک در تو جان فشاندیم
معلومت شد که باد دستیم
یکراه تو سنگسارمان کن
چون میدانی که بت پرستیم
روزی که غم تومان نجوید
بازش طلبیم و کس فرستیم
بر مرگ زنیم خویشتن را
تا نیست شویم از اینکه هستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و غم ناشی از دوری معشوق است. شاعر از درد فراق و فاصلهای که از خانهاش گرفته شده، سخن میگوید و از مستی ناشی از رنجهای عشقی یاد میکند. او به سفر در بیابان و نشستن در مکانی آرام اشاره میکند که از آنجا دلتنگیاش را ابراز میکند. شاعر با تصویرهایی از عشق و درد، تمایل خود به فدای عشق و تجربه مرگ در اثر این عشق را بیان میکند و در نهایت بر این نکته تأکید میکند که تنها گمشدهاش عشق است و برای بازگشت به آن، حاضر به هر فداکاری است.