شمارهٔ ۴۲ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از صبر نکرده بازگشتم
وز دیده سوز ساز گشتم
چون میل تو سوی جور دیدم
غم جوی و ستم نواز گشتم
بی دل نالان و پوستی خشک
ماننده طبل باز گشتم
بازیچه لعبت خیالت
زین چشم خیال باز گشتم
دستم مکن از وصال کوتاه
کاندیشه تو دراز گشتم
آراست فراق زرگر تو
چون نقره خوش گداز گشتم
در دولت عشق از زر و سیم
افسوس که بی نیاز گشتم
شادی چو نداشت هیچ اصلی
آخر به غم تو باز گشتم
دل در بدو نیک تو نهادم
آخر به غم تو باز گشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس ناامیدی و غم ناشی از عشق و جدایی سخن میگوید. او به خاطر عشق از صبر و انتظار دست کشیده و به سوی درد و رنج رفته است. در حالی که در تلاش است تا درک و نزدیکی به معشوقش را تجربه کند، به شدت تحت تأثیر غم و فراق قرار دارد. او خود را مانند طبل خالی و بیروح میبیند و تلاش میکند تا از بازیچههای خیال خارج شود، اما هر بار به یاد معشوق به درد و اندوه برمیگردد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در عشق، حتی با وجود ثروت و جواهرات، باز هم بینیاز نیست و در نهایت به دستآوردن شادی در عشق او را به سوی غم میکشاند.