نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ سید حسن غزنوی

سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

آمد نفس به آخر یک هم نفس ندارم

هم کمترم ز هیچ و هم هیچکس ندارم

جز سوی تاب زلفت از دل اثر نیابم

جز وصل خاک پایت درسر هوس ندارم

بیدادگر نگارا رحمی بکن چو دانی

کاندر جهان به جز تو فریاد رس ندارم

از شام تا سحرگه گردم بگرد کویت

چون هست شحنه عشقت بیم عسس ندارم

گاه از نفس بسوزم دریا و کوه گاهی

گردم چنانکه گوئی درخود نفس ندارم

شاید که نیست گردم تا سال و ماه باری

دل در قفس نبینم جان در حرس ندارم

ای عقل چند گوئی کاخر کجاست صبرت

گر تو ببوی صبری من صبر پس ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از تنهایی و ناامیدی خود می‌گوید و احساس می‌کند که هیچ کس و هیچ چیز را ندارد. او در جستجوی محبوبش دائم در حال گشت و گذار است و فقط به یاد او زندگی می‌کند. شاعر از بیدادگری و بی‌رحمی معشوقش گلایه می‌کند و می‌داند که در این دنیا تنها اوست که می‌تواند فریادش را بشنود. او در دلش سوز و گداز برای عشق برآورده است و به عقل خود نیز شکایت می‌کند که صبرش به پایان رسیده است. در نهایت، شاعر به عمیق‌ترین احساسات خود اشاره کرده و نشان می‌دهد که زندگی‌اش بدون عشق بی‌معنی شده است.